ويلفرد مادلونگ ( مترجم : نمايى / قاسمى / مهدوى / ضابط )

128

جانشينى محمد ( ص ) ( فارسي )

انتصابى انجام نگرفته بود . حتى مدّت زمانى بعد ، مروان ، ظاهرا پيش از آن‌كه خود به خلافت انتخاب شود ، از عمرو دعوت كرد به شام بيايد تا با او بيعت كنند . اين در زمانى بود كه مروان با امتياز انحصارى سفيانيان ، يعنى فرزندان معاويه ، كه از پشتيبانى وسيعى در شام برخوردار بودند به مبارزه برخاسته بود و مىخواست به شاميان يادآورى كند كه پايه‌گذارى واقعى خلافت اموى عثمان بود نه معاويه . عمرو عاقلانه اين درخواست را رد كرد و مدتى بعد در منى درگذشت . « 1 » روايات حاكى از اين كه عثمان در مقطعى از خلافت خود عبد الرحمن بن عوف را به جانشينى خود برگزيد موثق نيستند . ابن شبّه به نقل از عبد اللّه بن لهيعه نقل مىكند كه عثمان ، زمانى كه به رعاف دچار شده بود ، از مولاى خود حمران ابن ابان خواست وصيت خطى دربارهء جانشينى عبد الرحمن بن عوف بنويسد ، امّا عبد الرحمن دعا كرد كه خداوند مرگ او را پيش از عثمان برساند . او شش ماه بعد درگذشت . « 2 » ابن حجر عسقلانى

--> برابرش بپاخاست و او را در جاى خود نشاند . پس از بيرون رفتن حكم ، وليد بن عقبه گفت : چون ديدم عمويت را بر فرزند مادرت رجحان دادى دو بيعت شعر به ذهنم آمد . عثمان گفت او شيخ قريش است و اما دو بيت تو چيست ؟ وليد خواند : ديدم كه عموى مرد به او نزديكتر است از برادرش ، و اين چيزى است تازه نه قديم پس آرزو كردم كه اى كاش عمرو و خالد بزرگ شوند تا مرا در روزگار تفاخر به نسب خود عمو بخوانند با شنيدن اين شعر رقّتى به عثمان دست داد و وليد را به امارت كوفه گماشت ( اغانى ، ج 4 ، ص 177 ؛ تاريخ اسلام ، ج 7 ، ص 156 ) . آنچه بوضوح از اين ابيات برمىآيد آن است كه وليد آرزو داشته عمرو و خالد جانشين عثمان شوند . اگر موقعيتى كه اين ماجرا در آن رخ داده درست نقل شده باشد ، بايد گفت كه وليد از دومين سال خلافت عثمان آرزو داشته كه يكى از پسرانش جانشين او شوند . به روايت سيف بن عمر ، خاندان وليد بن عقبه و خاندان سعيد بن عاص خصومتى هميشگى با يكديگر داشتند ( طبرى ، ج 1 ، ص 2849 ) . ( 1 ) بلاذرى ، انساب ، ج 5 ، ص 106 . به گفته بلاذرى ، عمرو در كنار مدنيان عليه سپاه اموى در حرّه جنگيده بود و بدين سبب مسلم بن عقبه ، فرمانده سپاه شام ، او را ناسزا گفته و تازيانه زده بود . عوانه نيز روايت كرده كه او پيش از جنگ ، به همراه امويان ديگر مدينه را ترك نكرد و از اين رو مورد تعذيب و ناسزا واقع شد ( طبرى ، ج 2 ، ص 421 ) . به گفته ابو مخنف ، او به همراه امويان مدينه را ترك كرد ، اما از دادن اطلاعاتى دربارهء وضعيت داخل شهر به مسلم بن عقبه خوددارى ورزيد ( همان ، ص 410 ) . در حكايتى كه مصعب زبيرى نقل كرده ( نسب ، ص 109 - 110 ) ، مروان عمرو بن عثمان را ترغيب مىكرده كه در زمان حكومت معاويه ادعاى خلافت كند . ( 2 ) ابن شبه ، تاريخ المدينة ، ص 1028 - 1029 ؛ ذهبى ، تاريخ الاسلام ، ( قاهره ، ص 1367 - 1369 ) ، ج 1 ، ص 107 . عثمان حمران را به سبب سوء استفاده از اعتماد او اخراج كرد . روايت ديگرى از اين ماجرا كه به ليث بن